به قربان قد و بالای قاسم (ع)

درود ما بر آن نوجوان يتيمي كه در كربلا، كام تشنه‌ي خود را با عسل سيراب كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۴ساعت 12:23  توسط احلی من عسل  | 

حسین رحیمیان آسمانی شد

تسلیت به خانواده محترم رحیمیان - رفیعی

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم الحسین  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           **حسین رحیمیان **

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

خیریه یتیم مجتبی آران و بیدگل                هیئت قاسم ابن الحسن سرکوچه یخچال

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 9:0  توسط احلی من عسل  | 

حاج ابوالفضل احسانی فردآسمانی شد

تسلیت به خانواده محترم شهید ناصح و احسانی فرد

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم الحسین  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           **حاج ابوالفضل احسانی فرد ** داماد خانواده شهید ناصح

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

خیریه یتیم مجتبی آران وبیدگل

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 8:58  توسط احلی من عسل  | 

ماشالله مرشدی آسمانی شد

تسلیت به خانواده محترم مرشدی - رضایی مطلق

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم الحسین  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           **ماشاالله مرشدی **

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

خیریه یتیم مجتبی آران و بیدگل                هیئت قاسم ابن الحسن سرکوچه یخچال

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 8:56  توسط احلی من عسل  | 

حاج حسین صانعی آسمانی شد

ستاد غلامحسین فیاضی آرانی

تسلیت به خانواده  محترم صانعی

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم الزینب  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           ** حاج حسین صانعی  آرانی **

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 8:53  توسط احلی من عسل  | 

مصطقی ترکیان آرانی آسمانی شد

ستاد غلامحسین فیاضی آرانی

تسلیت به خانواده ترکیان - بقال و بهزادی

 



 درگذشت جوان ناکام ،  سرباز مخلص حضرت زهرا  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           ** آقا مصطفی ترکیان آرانی**

 فرزند عباس آقا ترکیان

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 8:51  توسط احلی من عسل  | 

دخیل عباس زادگان درگذشت

دخیل ((عباس )) عباس زادگان

تسلیت به خانواده عباس زادگان - باغبانزاده و سعید آقا حسینی پور

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم الحسین  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           **عباس ((دخیل )) عباسزادگان  آرانی**

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 8:49  توسط احلی من عسل  | 

عباسعلی مولودی

عباس علی مولودی  آرانی درگذشت

تسلیت به خانواده مولودی - آراندشتی - قانعی - صالحی - قاسمی - دارچینی و فیروزی

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم القاسم مرحوم مغفور زنده یاد

 

           ** عباسعلی مولودی آرانی**

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

jjj

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۲ساعت 8:47  توسط احلی من عسل  | 

شترخانه

 

به گزارش پرتال خبری آران وبیدگل"ای بی نیوز"، در آران وبیدگل، و در محله سرکوچه یخچال آران یک مکان تاریخی به نام شترخانه وجود داشته است،که گمنام مانده است و این روزها این مکان حال و هوای خوبی ندارد.

   جالب است بدانید که هنوز هم به طور غیر قابل باوری، تمامی دیوارو ساختمان و ورودی این شترخانه در داخل شهر آران وبیدگل باقی مانده است و بسیاری از ما بی توجه از کنار آن گذر کرده ایم …..

مساحت شترخانه به طور دقیق مشخص نیست ولیکن گفته می شود این شترخانه از وسعت زیادی برخوردار بوده است و کلیه کسانی در شهر شتر داشته اند و پس از پایان کار و جابجایی کالا از شهرها و روستاهای مجاور خصوصا کاشان و راوند و..در این مکان شترها را جمع می کردند و شترها تا صبح روز بعد به استراحت می پرداختند.

متاسفانه ازاین بنای تاریخی تاکنون از طرف سازمان میراث فرهنگی بازدیدی به عمل نیامده وبرای شناسایی ومعرفی آن اقدام جدی صورت نگرفته است و یا حداقل ما از آن بی خبر هستیم!!!!
امروز نه از آن شترها اثری باقی مانده و نه از رونق وفعالیت  شترخانه، اما یاد آن روزها و زحماتی که پدران ما در این خطه کشیده اند و آثاری که از خود به جا گذاشته اند باقی است. بیائیم با اتحاد و همدلی و هوشیاری، این آثار را زنده نگه داریم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 

 

به گزارش پرتال خبری آران وبیدگل"ای بی نیوز"، در آران وبیدگل، و در محله سرکوچه یخچال آران یک مکان تاریخی به نام شترخانه وجود داشته است،که گمنام مانده است و این روزها این مکان حال و هوای خوبی ندارد.

   جالب است بدانید که هنوز هم به طور غیر قابل باوری، تمامی دیوارو ساختمان و ورودی این شترخانه در داخل شهر آران وبیدگل باقی مانده است و بسیاری از ما بی توجه از کنار آن گذر کرده ایم …..

مساحت شترخانه به طور دقیق مشخص نیست ولیکن گفته می شود این شترخانه از وسعت زیادی برخوردار بوده است و کلیه کسانی در شهر شتر داشته اند و پس از پایان کار و جابجایی کالا از شهرها و روستاهای مجاور خصوصا کاشان و راوند و..در این مکان شترها را جمع می کردند و شترها تا صبح روز بعد به استراحت می پرداختند.

متاسفانه ازاین بنای تاریخی تاکنون از طرف سازمان میراث فرهنگی بازدیدی به عمل نیامده وبرای شناسایی ومعرفی آن اقدام جدی صورت نگرفته است و یا حداقل ما از آن بی خبر هستیم!!!!
امروز نه از آن شترها اثری باقی مانده و نه از رونق وفعالیت  شترخانه، اما یاد آن روزها و زحماتی که پدران ما در این خطه کشیده اند و آثاری که از خود به جا گذاشته اند باقی است. بیائیم با اتحاد و همدلی و هوشیاری، این آثار را زنده نگه داریم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۵ساعت 1:11  توسط احلی من عسل  | 

چهار داستان کوتاه اما آموزنده

۰٫۱۹۹۳۴۵۰۰۱۳۶۹۳۱۴۶۹۴_pixnaz_ir
چهار سخنی که زاهد را تکان داد!
زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که …
فتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

******************************************************************************************

تلخ

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …..
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …..
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش …..
همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه …..
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن …..
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ….. سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ….. سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ….. شیکم گشنه سَنگم مُخُوره …..
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ….. اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ….. یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …..
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه …..
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

******************************************************************************************

تمنا
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد….
– آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

– شما خدا هستید؟

– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

– آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید.

******************************************************************************************

عابد و شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟؟

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید…

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم…

 نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجهه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد…

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۵ساعت 1:4  توسط احلی من عسل  | 

یاد عزیزان

گرامی میداریم یاد و خاطره عزیزانی که از هیئت حضرت قاسم ابن الحسن و مؤسسه خیریه 

یتیم  مجتبی شهرستان آران و بیدگل  که در ماه دی عروج کرده اند  مرحومین  حاج نعمت الله

آزادی - ربابه مکارپور همسر مرحوم حبیب مکارپور -بابا رضا مقنی استاد نعمت الله  مؤمن-

بانو مؤمن همسر  حاج عباس رستگار - سید تقی حسینی زاده -بانو جوبیان همسر جهان

داروغه- نورالله مشتعل- مختار حسینی -بانو ابصری والده اخوان منصوری-عزیزالله قانعی

-جوان ناکام علی خیر اندیش - ابوالشهیدین حاج حسین نوذریان -بانو رئوفی والده اخوان

مشتعل-بانومؤمن همسر حاج حسین مولودی-حسن سنجر-بانو اسلمی والده اخوان لامع-بانو

مندعلی زاده همسر حاج تقی رئوفی -بانو ابصری همسر آقا تقی بندشاهی - آقا تقی نوذری

-حاج ارباب حسین هاشمی - بانو کرباسی صبیه مرحوم علی اکبر کرباسی -حاج منصور

مجیدی - الهیار منصوری - شیخ حسین درخشنده وصبیه اش -بانو آهنگریان صبیه آقا نعمت الله

آهنگریان- علی جان احمد آبادی - دوشیزه سیدیان صبیه مرحوم آقا مرتضی سیدیان - ماشاالله

عظیم زاده - بانو عابدی والده سردار شهید قاسم عربیان - سید جواد غفاری ومحسن ابوالحسن

زاده -حاجیه خانم یوسفیان والده اخوان صانعی - احمد یتیمیان- بانو ابراهیمی همسر عباس

خیرانی- بانو سیادتیان همسر مرحوم حجت الاسلام حاج آقا رضا سیدیان-  مداح اهلبیت حاج

سید آقا سیدیان  - بانو ستاری همسر آقای سعید هاشمی شادی روح همه بخوانید حمد وسوره و

صلوات

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۰/۱۱ساعت 10:9  توسط احلی من عسل  | 

استاد غلامحسین فیاضی آرانی

تسلیت به خانواده فیاضی - مهندس مسلمی  و آقای حسین خاری

 



 درگذشت پدری مهربان  ودلسوز،  خادم الحسین  مرحوم مغفور زنده یاد

 

           ** استاد غلام حسین فیاضی آرانی**

 

    را خدمت شماو خانواده محترمتان تسلیت گفته و از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواهانیم  و برای آن مرحوم  مغفرت الهی را خواستاریم.  ما را در غم خود شریک بدانید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۹ساعت 12:11  توسط احلی من عسل  | 

مطالب قدیمی‌تر